انشا در مورد صدای وزش باد (انشا 8)






انشا در مورد صدای وزش باد
انشا در مورد احساسات و احساسات باد

زمستان بود و باد سردی از پنجره می وزید. فعلا رفتن عاقلانه نبود با این حال کت سفیدی پوشیدم و به حیاط رفتم. یاد مامانم افتادم که وقتی این کت رو پوشیدم همیشه میگفت تو برف گم شدم. حالا یک حیاط کوچک مال ما پر از برف است

نمی دانم چقدر عاقلانه بود که به تدریج چنین برگ های سبز و جوانی می زد زرد و خشک می شود و در نهایت می افتد. اما وقتی بهار می آید برگ ها دوباره سبز می شوند و زندگی جدیدی را آغاز می کنند. اما یک چیز را می دانم اینگونه بود که تغییر فصل ها درس های بزرگی به ما آموخت. که هیچ چیز در این دنیا ثابت نیست و اتفاقات خوب و بد رخ می دهد و مانند باد می گذرد.

گفتم باد! هنوز صدای باد سرد را از پنجره می شنیدم. هوا هر روز سردتر می شود و باد تندتر و تندتر می شود.

سر و صدای آن در شب ترسناک بود به خصوص وقتی از پنجره های قدیمی ما عبور می کرد. اما من هنوز آن را دوست دارم اگرچه این صدا ترسناک است اما این به من یادآوری می کند که روزهای سخت زودگذر هستند. شبی که با صدای باد شدید گذراندم مرا یاد صبحی آرام و آفتابی انداخت.

روسری دور صورتم پیچیدم و شروع کردم به راه رفتن. هر قدمی که برمیدارم من تا قوزک پا در برف فرو خواهم رفت و صدای برخورد کفش ها با برف سفید دست نخورده، سرگرم کننده ترین تجربه زندگی من شد.

همینطور که راه میرفتم باد میومد و خوب میشنیدم. که چادری دور صورتش پیچید این صدا داستانی دارد از کوه ها و رودخانه هایی که می گذرند، یا از مردم شاد و غمگینی که می گذرند و به سوی من می آیند.

داشتم به این فکر می کردم که تقریباً به وسط کوچه رسیدم. صدای مردم و مغازه، باد شدید و داستانش را از خاطرم پاک کرده بود. و زمانی که زمان بازگشت من فرا می رسد برگشتم تو اتاقم

فال روزانه کوکا